|
|
|
|
|
* چطور شد که خواننده شدید ؟ از آشنایی با همسرم و ایجاد یک ارتباط قلبی و عشق و احساس وابستگی عاطفی باعث آن شد که ملودی هایم رنگ و بوی تازه ای به خود بگیرد و شعر تازه ای بگویم وچون آهنگ هایم را با گیتار اجرا می کردم باید که خودم هم می خواندم , نتیجتا خواندم که خوشبختانه مورد استقبال هم قرار گرفت و این آغاز من و تولد دوباره من بود . * چرا موسیقی پاپ را انتخاب کردید ؟ به علت اینکه در ۲۰ سال اول انقلاب این سبک موسیقی تقریبا محو شد و موسیقی سنتی و اصیل تماما جای آنرا گرفت و از سویی دیگر بازار کاستهای غربی و خارجی در داخل بسیار رونق خوبی داشت و جوانان ما تقریبا صد در صد از موسیقی پاپ خارجی و لس آنجلسی استفاده می کردند . از این رو تصمیم به ایجاد موسیقی پاپ داخلی گرفتم که هم از محتوای خوب و معنوی برخوردار باشد ( از نظر شعر ) و هم از نظر موسیقی مقبول حال و نشاط جوانان باشد . که بحمدالله می شود گفت موفق هم بوده ام . دست باعث و یاری کننده درد نکند . می گذاشت . تا این حد که حتی مادر عزیزم می گوید در زمانی که طفلی بیش نبوده ام به موسیقی با توجه کامل گوش می کردم و حتی اگر در حال گریه بودم با موسیقی آرام گرفته ام وصل روح آدمی به خداوند متعال است .
* یک مقدار خصوصی تر اگر اجازه بدهید سوال کنیم که هنر آشپزی خانمتان را چطور ارزیابی می کنید؟ لازم به توضیح است که اگر در منزل عصبانی بودن من روحم را فرا گیرد بیشتر از ناحیه شیطنت فرزندانم می باشد تا همسر مهربان و دلسوزم . ای کاش می شد عزیزان این خاک از کوچک و بزرگ به ابتدا بدانند که این حقیر به دنبال عشق و دوستی و مهربانی هستم و دیگر هیچ . به امید افقی روشن برای فردایی بهتر در سایه پر مهر . تنها یار و یاور الرحمن الرحیم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 7:52 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ناصر عبداللهی در ساعت ده و ده دقیقه ی دهمین روز از دهمین ماه , سال ۱۳۴۹ در محله باغ بندر عباس به دنیا آمد. پدرش عبدالرحمن عبداللهی از کارگران بازنشسته شرکت نفت و مادرش مهرنگاربندری نیایی خانه دار است. او چهاربرادر و یک خواهر دارد، تنها خواهرش نسرین و برادرانش به ترتیب سن محمدطیب , نادر , علیرضا و عقیل هستند که ناصر برادر وسطی آنها است , یعنی سومی. ناصر در هیجده سالگی با فهیمه غفوری اهل بندرعباس که سه سال از خودش بزرگتر است ازدواج کرد و حاصل آن سه فرزند ( دو پسر و یک دختر ) به نامهای نوید، نازنین و نامی است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 7:24 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:58 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:51 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:40 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من بعد از بازگشت از انگلستان و چند روز استراحت ٬ عازم دبی شدم . کلا سه خواننده ی ایرانی از داخل کشور در فستیوال مهرجان دبی شرکت داشتند . آقای حسین زمان ۱۲و۱۳ اسفند آقای محمد اصفهانی ۱۹و۲۰ اسفند و من ۲۰ و ۲۱ اسفند کنسرت هایمان را اجرا کردیم . تبلیغ زیادی برای کنسرت من انجام نشده بود . درست در همان روزی که یکی از خوانندگان سرشناس لس آنجلسی در باشگاه النصر کنسرت داشت ٬ من در محل برگزاری فستیوال مهرجان دبی روی سن رفتم و استقبال مردم بسیار عالی بود . این در حالی بود که آن خواننده ی لس انجلسی از طریق شبکه های تلویزیونی فارسی زبان ماهواره ای تبلیغات گسترده ای را انجام داده بود . منبع:nasserabdollahi.blogsky.com
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:47 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:54 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:22 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:21 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره من وتو،من وتو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:53 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:39 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:18 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر روی سنگ سروده ناصر عبداللهیست و همنشین خانهءابدی او شد که البته تنها همنشین خانه ء جسم فیزیکی او زیرا که خود او خانه اش جای دگر است او همنشین ابدی خانهء دلهای ماست و تمام کسانی که دوستش دارند و فراموشش نخواهند کرد. تمام سعیم بر این بوده که ترجمهء شعر با کمترین دستکاری در متن اصلی صورت گیرد. و حال شعر... بی تو ای بودو نبودم عمر یک لحظه بسن پهنه ی وسیع عالم بی تو بی مه قفسن ***ناصریا*** از او لحظه ای که قلبم بی خو قابل ایدونست دگه دل به غیر تو دلبسته باطل ایدونست ***ناصریا*** بی مه آواز خونت از تو خوندن آرزون هنرآفرین حضورت به ای عاشق آبرون ***ناصریا*** حنجرم اگیت اگه هزار دونگم بکنی اگه تو صدا ننینی موا گنگم بکنی ***ناصریا*** هرکه طالب صدامن تو صدا دنبال تون(خدا) بی تو از صدا شواتن در پی وصال تون
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:0 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
گر بيايي كشدم ذوق گر نيايي كشدم غم من كه بايست
بميرم چه بيايي چه نيايي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:58 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم یک سال گذشت و یک سال به عمر ما اضافه شد. تو این سالها که میگذره ما خیلی ها رو از دست میدیم اونایی که دوسشون داریم اونایی که با خودشون و با صداشون زندگی کردیم. الان یک سال و اندی است که ناصر در بین ما نیست. بازم یک بهار دیگه اومد و ما جای ناصریا رو خالی میبینیم. ناصر جان سال نو رو از طرف خودم و همه اونایی که با صدات زندگی میکردن بهت تبریک میگم. برای شادی روح ناصر و سلامتی بازماندگان او صلوات.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:59 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
سلام بازم سلام از تاخیری که داشتم ازتون عذز میخوام. سال نو رو به شما تبریک میگم. امیدوارم که هر جا هستید و مشغول انجام هر کاری هستید حالتون خوب باشه و موفق و سربلند باشید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:55 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:10 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
هرم کدوم صدا رفت ؟ تو ماه تلخ آذر
میگن صدای تو بود صدای مرد بندر
مگه هوای حوا زد به سرت که رفتی ؟
عشق خدا رو گرفت بال و پرت که رفتی ؟
دل پر از ترانه ت چرا نمی تپه باز ؟
چرا سیاه و تاره ؟ صحنه ی ساز و آواز
دست کدوم بهونه صداتو با خودش برد ؟
کدوم شب سیا گفت ؟ ناصریای ما مرد
نا صریا ! هنوزم یه دنیا دل اسیره
اسیر خوندن تو وقتیکه خیلی دیره
بذار که بشنویم باز شعرای موندگارو
از بوی شرجی بخون بخون بهار بهارو
مگه میشه که حرفات تو قلب ما نمونه ؟
یا فاطمه بنت عشق هنوز تو گوشمونه
باورمون نمیشه ناصر ما سفر کرد
تو خلوت یه روز از روزای پاییز سرد
تموم شده شنیدن از عاشقا و عشق است
آخه حالا لبای مرد ترانه بسته ست
بخواب عزیز بندر رو بغض سیم گیتار
با اینکه خیلی سخته ولی خدا نگه دار
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:31 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به شانه ام زدی تا تنهایی ام را
بتکانی. به چه دل خوش کردی؟
تکاندن برف از شانه های آدم
برفی؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:13 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای ناز خنده هات بر گوش من رسیده اما از بوم خونه ی ما هر چی خوبی پریده زمستونم رفت باز ، هیچ خبری نشد ناز بهار من کجایی ، مردم از این تنهایی خدمت من وظیفست اما پر از جدایی و بی وفایی شبا به خوابم میای تو ای بهار زیبا تا دنیا دنیاست ، بهار تو دلم ، همین جاست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 9:34 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم.
دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من
گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجرانش شدم. پنج شنبه: او رفت و من
درعاشقي فاني شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:41 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:32 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا با سلام چندی پیش خبر درگذشت خواننده محبوب پاپ ناصر عبدالهی را شنیدم. مهترین سوالی که به ذهن من یا شاید به ذهن خیلی های دیگه هم خطور کرده باشد علت مرگ ایشان است. به نظر من یا شاید خیلی های دیگه دلایل زیادی مبنی بر مشکوک بودن مرگ ایشان دارم که در زیر به آنها اشاره می کنم: اول اینکه علت اصلی مرگ چه بود؟ پزشکان می گویند که از کار افتادن کلیه ها و مسمومیت شدید علت مرگ بوده است. مسمومیت از چه چیزی؟ پزشکان می گویند که او قرص آرام بخش مصرف کرده و بعد از آن دچار مسمومیت شده!! دوم اینکه آقای امیدوار رضایی (رییس کمیسیون بهداشت مجلس) روز قبل از فوت ایشان عنوان کردند که علت مرگ مسمومیت نبوده بلکه ضربه شدید به مغز بوده است. سوم اینکه سعید شهروز یکی از دوستان نزدیک آن مرحوم که چندین همکاری با هم داشتند در مصاحبه با خبرنگار مجله خانواده سبز عنوان می کند که عده ای او را به شدت کتک زده اند و علت به کما رفتن هم همین کتک زدن و ضربه شدید به مغزشان بوده است!!!!! یک سوال مهم اینکه چرا عده ای می خواستند او به قتل برساند؟؟ مگر ناصر با آنها چه کرده بود؟؟!!! چهارم اینکه مدیر برنامه های آن مرحوم هم عنوان می کند که علت مرگ ضربه شدید به مغز بوده!! پنجم اینکه در مراسم تشییع پیکر آن مرحوم آقای محمد علی چاووشی رییس صنف شرکت های تولید محصولات شنیداری عنوان می کند که ناصر عبدالهی شهید اندیشه علوی است و حتما دستگاههای دست اندر کار به خون خواهی او برخواهند خواست و اگر اندیشه وهابیت تاب این صبوری را نداشته است حتما خون او گریبان قاتلان را خواهد گرفت!!! یک سوال مهم: چرا عده ای می خواستند ناصر را به قتل برساند؟؟مگر او با آنها چه کرده بود؟؟؟!!! ششم اینکه چرا بستکان نزدیک یا همسر آن مرحوم سکوت کرده اند و چیزی نمی گویند!!!! هفتم اینکه پزشکان و کسانی که آن مرحوم را در هنگام کما روی تخت بیمارستان دیده اند گفته اند که روی صورت و لگن و زانوها و کلیه های آن مرحوم کبودی مشاهده می شده است!!!! این کبودی ها از چیست؟؟؟ چرا مسئولان بیمارستان و همسر و نزدیکان آن مرحوم شفاف سخن نمی گویند؟؟؟؟؟؟!!!!! او خیلی طرفدار داشت باید جواب این همه طرفدار را داد. از شما غزیزان تقاضا دارم که یک فاتحه و یک صلوات قرائت کنید. روحش شاد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:18 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یه دفعه یه خمپاره میخوره بغلشون دست عراقیه کنده میشه. عراقیه میگه: بگذار من این دستمو بندازم تو کشور خودم. ترکه دلش میسوزه، میگه باشه. یکم دیگه میرن، دوباره یه خمپاره میخوره اون یکی دست عراقیه هم کنده میشه. باز عراقیه میگه بگذار من این دستم رو هم بدازم تو وطن خودم، ترکه هم میگه باشه. بعد یه ترکش دیگه میخوره پای عراقیه هم کنده میشه، ورش میداره میندازه اونور مرز. یه دفعه ترکه تفنگ رو میذاره روشقیقه یارو میگه: هوی! فکر نکن من ترکم نمیفهمم، کمکم داری فرار میکنیها
شاپ و به گارسون میگفتن قهوه ترک داری گارسون هم میگفته نخیر نداریم خلاصه چند بار این موضوع تکرار میشه تا گارسون صبرش تموم میشه یه روز که میان و میگن که قهوه ترک داری گارسون میگه بله داریم بنشینید تا براتون بیارم بعد هم میره و تو قهوه سوخت موشک میریزه میاره میزاره جلو ترکا اونها هم با به به و چه چه میخورن و میرن نصف شب تلفن یکیشون زنگ میزنه گوشی رو بر میداره میگه: ها بفرما دومی میگه : الو اوروج خودتی اولی میگه ها بیوک توئی چیکار داری دومی میگه : ببینم اوروج دور چشات قرمز نشده اولی میگه: ها چرا قرمز شده دومی میگه : ببینم شیکمت باد نچرده . اولی میگه : چرا چرا باد چرده. دومی میگه : هــی نچسی ها من سنگاپورم.
محاصرش کردن. بیچاره جفت میکنه با حال زار میگه: ای خدا بدبخت شدم! یهو یک صدایی از آسمون میاد: نترس بنده من، بدبخت نشدی! اون سنگ رو از جلوی پات بردار بکوب به سر رئیس قبیله. ترکه خوشحال میشه، سنگ رو میکوبه تو کله رئیس قبیله. رئیسِ قبیله جابهجا میمیره، باقی افراد قبیله شاکی میشن، نیزه به دست، شروع میکنن دویدن طرف ترکه! یهو یک صدایی از آسمون میاد: خوب بنده من، حالا دیگه بدبخت شدی!
برعکس رو آسفالت کنه.؟؟
- همشون زیرشلواری آبی راه راه دارن - هر قلوپ نوشابه که میخورن به شیشه نگاه میکنن ببینن تا کجاش رفته - جلوی در وامیستن و به جای اینکه بگن بفرمایین تو، میگن حالا چرا نمیان تو؟ - بستنی لیوانی که میخورن حتما درش رو میلیسن
دستشویی برای اینکه کسی به غذاش دست نزنه یه یادداشت می زاره کنارش که کسی به غذای من دست نزنه زیرش هم امضا می کنه قهرمان بوکس. بعد میاد می بینه غذاش نیست و جاش یه یادداشته که نوشته: من غذات و بردم. قهرمان دو !
ترکه میگه حادثه غم انگیز که خیلی زیاد بود ولی یکیش از همه بیشتر غم انگیز بود .وقتی که داشتم یه دختر بچه ۶ ساله را خاک میکردم همش گریه میکرد و میگفت اقا ترو به خدا منو خاک نکن من زنده ام .
به کاخ سفید آمار که میگیرن میبینن ۱۰۰ نفر کشته شدن ۹۹ نفر از خنده ۱ نفر هم خود ترکه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:11 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:57 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:48 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از این همه مدت و از پشت این سلام های نگفته ی تلنبار شده ، آمده ام و حالا تنها چیزی که می توانم بگویم فقط سلام است . پس سلام ، سلام ، سلام . تأخیری که داشتم نه از سر تنبلی بود نه اینکه چیزی برای گفتن نداشتم اتفاقاً بر عکس قرار بود که بیام و پست بذارم و بهار را به شماعزیزان بهار دوست تبریک بگم . اگر چه بهار آن است که دل بگوید نه آنکه تقویم بگوید
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:46 توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا ناصر عبدالهی مرده است؟ آیا در ماجرای مرگ او مسئله اصلی مردن به دلیل مصرف بالای مشروبات الکلی بوده است؟ آیا چنانکه در میان عوام منتشر شده، ناصر عبدالهی در اثر مصرف بی رویه و غیر متعادل مشروبات الکلی مرده است؟ یا اینکه واقعیت در مرگ این خواننده محبوب و 36 ساله چیز دیگریست. آیا ناصر عبدالهی را نکشته اند؟ همه این سئوالات و سئوالات بسیار دیگری از این دست در ذهن بسیاری از روزنامه نگاران این روزها نقش بسته و می گذرد. با این همه پس از چندین و چند روز تحیق و پرس و جو و کنجکاوی، راز مرگ ناصر عبدالهی دیروز بر من برملا شد و نوشتنش در این وبلاگ از آن جهت است که اساساً بدلیل پیچیدگی موضوع تقریباً هیچ روزنامه ای حاضر به چاپ آن نیست و من نیز به دلایل بسیاری مجبورم در مجملی کوتاه این حدیث مفصل را بیان کنم
راستش ناصره عبدالهی را مرده اند! ماجرا البته ریشه در سالهای دورتری دارد. مرگ مشکوک این خواننده ازاختلافات خانوادگی و تغییر مذهب عبدالهی سرچشمه می گیرد. همینقدر می توانم بنویسم که عبدالهی به تازگی شیعه شده بود. چند هفته پیش از مرگ عبدالهی در یک دعوای خانوادگی این جوان رعنا را چنان می زنند که یکی از پاهایش از چند ناحیه دچار شکستگی استخوان می شود و عبدالهی را رفقایش به هزار زحمت از آن مخمصه بیرون کشیده و به منزل می رسانند و خانواده برای برنخواستن دعواهای رایج قومی قبیله ای با خوراندن دیازپام های قوی سعی در خواب کردن و کاهش درد خواننده مشهور می کنند. بی خبر از آنکه استخوان ران عبدالهی شکسته است و دچار عفونت استخوانی شده است. مصرف بالای دیازپام و سرایت عفونت به کلیه ها و زخم بستر همگی باعث می شود تا عبدالهی هر دو کلیه خود را از دست بدهد و به کما برود و باقی را هم که شما می دانید. گرچه در میان عوام و حتی برخی از همکاران مطبوعاتی چنین رایج شده که او بدلیل مصرف بالای مشروبات الکلی آور دوز کرده!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:37 توسط آرش
|
|
||